بن بست....

پیرمردی تنها و ضعیف در آمریکا زندگی می کرد، بسیار ضعیف و فرتوت بود، می خواست زمین چند هکتاری خود را شخم بزند اما نمی توانست.

نامه ای به تنها پسرش در زندان نوشت، نوشت:
پسرم تنها و ناتوانم، می خواهم زمین را شخم بزنم ولی توانائیش را ندارم، تو هم که در زندان هستی!؟ کاش اینجا بودی و به من کمک می کردی!!.
پسر نامه ای کوتاه نوشت:

پدرم محض رضای خدا آن زمین را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.

فردای آن روز انبوهی از ماموران پلیس به آنجا رفته و شروع به کندن زمین برای یافتن اسلحه نمودند، اما اسلحه ای پیدا نکردند.

پدر در نامه کوتاهی نوشت اینجا چه خبر است؟؟؟

پسر جواب داد:
پدرم برو با خیال راحت در زمین سیب زمینی بکار! از اینجا تنها کمکی بود که می توانستم انجام دهم.

به نظر میاد در این دنبا هیچ بن بستی وجود ندارد، یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت.

/ 4 نظر / 21 بازدید
یار

سلام نوشته هات همش از امید میگن،خوشحالم یکی تو این دنیا هست که امیدواره!

غریبه

این داستان را قبلا شنیده بودم خیلی زیباست و امید بخش.خیلی تاثیر گذاره.به سلامتی تمام پدرو پسرها.مرسی که بهم سر میزنی

ل.عسکری

با این که قبلا خونده بودمش بازم خوندمش، زیبا بود